خونه تکونی و یسنا
سلام عزیز دل مامان
بالاخره از پنجشنبه خونه تکونی را شروع کردیم
بابایی اول ماشینمون را کاملا
تمیز کرد و شست بعد هم سه تایی رفتیم زیر زمین را مرتب کنیم
. و تو خوشمل مامانی تا میتونستی شیطونی کردی و من از دستت کلافه شده بودم.
آخه هرچی که به دستت
می اومد را برمیداشتی و سریع میزاشتیش دهنت و این کارت خیلی عصبانی میکرد مامانی را ولی تمام
سعیمو کردم تا دعوات نکنم و با صلح و مهربونی راضیت کنم بیخیال این کار شی .اما نشد که نشد و من و
بابایی سعی کردیم سریع تموم شه کارمون تا ببریمت بالا و خیالمون از شیطنت هات راحت شه
روز جمعه هم رفتیم سراغ آشپزخونه.اما تو خوشگل خانوم من اول صبح بیدار شدی و بعد نیم ساعتی شروع
کردی به غر زدن و گریه کردن و محکم چسبیده بودی به پای من و میگفتی بریم لالا کنیم .و منم مجبور شدم
بیام کنارت بخوابم تا آروم شی و خدارو شکر بعد یه ربع خوابت برد و ما رفتیم سراغ آشپزخونه تکونی
به لطف لالا کردن تو تا ساعت سه ما راحت به کارامون رسیدیم تا اون موقع .اما بعد بیدار شدنت باز غر زدنت
شروع شد و نمیزاشتی به کارمون برسیم .![]()
اما خداروشکر وقتی دیدی فایده نداره و من کلی کار دارم رفتی سراغ اسباب بازیهات و یک ساعتی اونطرفا
پیدات نشد و خیالمون راحت شد.اما وقتی بابایی اومد تو اتاقت تا ببینه که چیکار میکنی که اینهمه سرگرمت
کرده و پیدات نیست ، دید به به ،یسنا خانوم رفته سراغ کشوهای کمدش و هرچی لباس داشته ریخته وسط
اتاق
و تا بابایی را دیدی شروع کردی به خندیدن و بابایی دلش نیومد هیچی بهت بگه و تو
هم به کارت ادامه دادی و کلی ذوق کردی.
اما بعد که از بابایی چیپس می خواستی بابا شرط گذاشت واست که اگه لباساتو بزاری سر جاش واست
بسته چیپسو باز میکنه و تو هم سریع و به یه چشم هم زدن رفتی و همه لباسا رو گذاشتی تو یه کشو و
اومدی گفتی که گذاشتم و چیپستو گرفتی از بابا![]()
و بالاخره بعد یه عالمه خستگی آشپزخونه کارش تموم شد و من و بابایی کلی از دیدن نتیجه کارمون ذوق
کردیم .آخه بابایی دکور آشپزخونه را یه کم تغییر داد و من هم خیلی خوشم اومد از کارش.
دست بابایی و یسنا درد نکنه که همکاری کردن و خونه تکونی کردیم![]()
دوست دارم یسنا جونم با همه شیطنت ها و شیرین زبونی ها و مهربونی هات.


خونه تکونی و یسنا
